محسن توحیدیان ▪️
«منگ گشتاسپی» همان مادهای است که موبدان ارداویراف را میدهند تا به سیر جهان دیگر برود. پیش از او گشتاسپ است که آن را از زرتشت میستاند تا جایگاه خویش در عالم بالا ببیند و پیش از گشتاسپ، چنان که در «بهمن یشت» آمده است، این زرتشت فرزانه است که اورمزد چند چکه از «آب معرفت کامله» در دستش میریزد تا با نوشیدن آن، هفت شبانهروز به خواب اندر شود و در جهان پس از مرگ تماشا کند. گشتاسپ را چهار آرزو بود و یکی از آنها اینکه بداند پس از مردن او را جایگاه چه باشد و منگ گشتاسپی میتواند همان آمیزهی شراب و شیر و میوه باشد که زرتشت، او را میدهد. ارداویراف را موبدان با همان به جهان بالا میفرستند تا پس از هفت شبانهروز خسبیدن بیدار شود و ماجرای سفرش در همیستکان (برزخ)، بهشت و دوزخ را بازگوید. ایرانیان چنانکه نخستین اندیشههای دینی را در جهان پروردهاند، سازندهی جهان دیگر هم بوداند و رونوشتهای عبری و عربی پس از آن، تنها گسترش این اندیشه بوده است که پس از مرگ جهانی دیگر هست و پاداش و پادافرهی. ویراف را هفت خواهر/زن بود. وقتی شنیدند موبدان چه میخواهند با برادر/شوهرشان کنند، شتابان آمدند و گفتند اگر ویراف را به جهان مردگان بفرستید و بازنگردد ما بیچارهگان چه کنیم؟ موبدان گفتند نگران نباشید. هفت روز دیگر او را تندرست به شما پس میدهیم. پذیرفتند و بهگرد ویراف که می و منگ نوشیده بود و باژگویان در بستر میخفت نشستند و تا بیداری او اوستا خواندند. خواهران ویراف گویا ناخوانده در این مراسم معنوی حضور دارند، اما آنها در حقیقت زنانی هستند که باید آنجا باشند تا ویراف را به سرزمین مردگان بفرستند. زن دروازهی ارتباط با جهان دیگر است و در خواهران هفتگانه و خواب هفت شبانهی ویراف رمز و نسبتی غریب هست. ارداویراف بیدار میشود. از او میپرسند چه دیدی؟ میگوید «نخستین گفتار آنکه گرسنگان و تشنگان را نخست خورشدادن و سپس از او پرسش کردن و کار فرمودن.» خوراکش میدهند و پس از آن دبیری میخواهد که آنچه او همی گوید، وی میبنویسد و این داستان سفر عجیب ویراف در طبقات بالاست.
ارداویرافنامه آمیخته به رمز است، چه این نبشتهای است که از رویا به هم رسیده است. در همان فرگردهای نخست کتاب است که ویراف، با ایزد آذر دیدار میکند. ویراف را موبدان به این سبب برای سفر در جهان دیگر برگزیدهاند که پاک و بیگناه بوده است و در آزمون سه نیزه (پندار نیک، گفتار نیک، رفتار نیک) سربلند. دختر زیبایی که به دیدارش میآید، کردار اوست که «نیک با اندامی دلکش و بالایی بلند که پستانش بهزیبایی فرارُسته و بازنشسته، دل و جان دوست که بدنش چنان روشن که برای دیدن خوشآیند و برای نگریستن شایستهترین چیز». میآید میگوید من کردار توام و چنین روشن و یگانه بهسبب آنکه تو نیک بودهای. ویراف پیامبر مزدیسنا از جهان زندگان به دنیای دیگر است و هرکه او را میبیند، از مردگان سرشناس پیشین، به ناآلودگی و بیگناهیاش میستاید، اما گویا او را نیز گناهی بوده است. خدای آتش، ارداویراف را «تَرهیزم» میخواند. در دین زرتشت، سوزاندن هیزم تَر گناه بوده است. بهسادگی میخواستهاند با این آموزه درختها را از آتش در امان بدارند. ویراف درمیماند. میپرسد به من گفتی تَرهیزم!؟ آتشخدا به او میگوید ناراحتی ندارد. «بیا تا آن دریای آب و هیزم تر که بر من نهادی به تو نشان دهم!» بعد او را بر بلندایی میبرد و دریایی پهناور از آب کبود را نشانش میدهد. میگوید این همان آب است که از هیزمی که تو بر من نهادی چکید!
یک جای دیگر در فرگرد شانزدهم، رودخانهای شگفت میبیند. بزرگ و هولناک، بدبو و تار و کسانی که میخواهند از آن بگذرند و گذشتن آسان نیست. ویراف میپرسد
«این کدام رود و این مردم که هستند که اینجا رنجه باشند؟»
سروش پاک و ایزد آذر میگویند
«این رود، آن اشک بسیار است که مردمان از پس درگذشتگان از چشم بریزند و شیون و مویه و گریستن کنند!»
و از ویراف میخواهند به جهانیان بگوید
«شما به گیتی، شیون و مویه و گریستن نادادانه مکنید، چه بههمان اندازه، بدی و سختی به روان درگذشتگان شما میرسد.»
گریه و زاری در آیین زرتشت گناه شمرده میشود و رفتاری اهریمنی است. چنان که در فرگرد پنجاه و هفتم و در دیدار از دوزخ، زنانی را میبیند که سرشان بریده و از تن جداست اما زبانشان بانگ برمیدارد. میپرسد این زنان چه کردهاند؟ میگویند
«این روان آن زنان است که به گیتی شیون و مویه بسیار کردند و بر سر و روی زدند.»
از فرگرد پنجاه و سوم است که ویراف بههمراهی سروش پاک و ایزد آذر از دوزخ دیدار میکند. دوزخ چنان سهمگین است که ویراف را سخت میترساند و تنها به دلگرمی همراهان است که از رفتن بازنمیماند. آنجا بزرگترین شکنجهای که به دوزخیان میدهند و ویراف آن را میبیند، تنهایی است. روان بدکاران در آن هنگامهی آتش و تاریکی یکدیگر را نمیبینند و صدایی نمیشنوند و «هرکس پندارد که تنهاست.»
ارداویراف در سفر معنویاش روان بسیار کسان را میبیند که رنج میکشند و در اسلوب پرسش و پاسخ با همراهانش بسیاری از آموزههای زرتشتی بازگو میشود. در حقیقت ارداویرافنامه را میتوان گزیدهای از بایدها و نبایدهای آیین زرتشتی بدانیم که به قصه و روایت آمده و برای زرتشتیان یک ویژهنامهی آموزشی–اعتقادی است. انگیزهی نگارش آن سستدینی برآمده از فساد موبدان و اشراف در جامعهی عصر ساسانی است. موبدان به تنگ آمده از بدکیشی، گرد هم میآیند تا چارهای بیندیشند. در فرگرد یکم مینویسد:
«و به چیز یزدان گمان داشتند و بسی آیین و کیش و گروش و بدگمانی و بیدادگری در جهان پدید آمد… از آن همه خدایمندی پربیم بودند و به درگاه پیروزگر آذر فرنبغ انجمن آراستند.»
هرکس پیشنهادی میدهد و سرانجام به این نتیجه میرسند که باید یکی از ما برود جهان پس از مرگ را ببیند و برگردد تا مردم ببینند روز شماری در پیش است و از این راه، آیین زرتشت زنده بماند. این میشود که
«پس به همرایی از دین دستوران، همه مردم را به درگاه آذر فرنبغ خواندند و از همگی هفت مرد که به یزدان و دین بیگمانتر بودند جدا کردند.»
ارداویراف یکی از این هفت مرد است که موبدان برمیگزینند و او را با خوراندن منگ گشتاسپی به سیر جهان بالا میفرستند.
ارداویرافنامه یکی از آن کتابهای بهجامانده پیش از یورش تازیان به ایران است. به پارسی میانه و در دورهی ساسانی نوشته شده است. هزار سال پس از ویراف، دانته آلیگیری با الهام از کتاب او، کمدی الهی را مینویسد. دکتر شفا در پیشگفتار کمدی الهی به این تاثیرپذیری اشاره کرده است. ارداویرافنامه که در زمانهی خودش شهرت بسیار داشته رونوشتهای بسیاری در زبان عربی دارد. دانته از راه همین رونوشتها به متن کتاب دسترسی پیدا کرده و البته هیچکجا از آن نامی نبرده. ابوالعلا معری نیز در نوشتن رسالهی الغفران ارداویرافنامه را سرمشق قرار داده است.





درود ها
من هم کمدی الهی را قبل از ارداویرافنامه خوانده بودم و بعد فهمیدم همچون بسیاری از تقلب ها و به نام خود زدن ها که صدایش را در نمی آورند،دانته نیز تقلب کرده است!
با سپاس از شما