محسن توحیدیان ▪️
مجملالتواریخ و القصص نوشتهی «پور شادی اسدآبادی» است. او در کتابش نامی از خودش نبرده اما چنان که استاد اذکایی نشان داده است میتوان او را به شهرت نیای سومش، ابوعیسی شادی بن محمد خواند و از این گزیری نیست. از مردم اسدآباد بوده و بهگفتهی خودش در سال ۵۲۰ نوشتن کتاب را آغاز کرده است. مینویسد:
«و مرا این اندیشه از آن برخاست که سخن پادشاهان عجم و سیر ایشان همی رفت، مهتری از جمله بزرگان حاضر بود به اسدآباد از من هرچیزی میپرسید، به حکم آنکه شناخته بود هوس من به کتابخواندن، و مشافههی آنچه بر خاطر بود گفته همی شد و بر بدیهه بر سر شراب دو سه درج بنوشتم درین معنی و پس باطل کردم. بعد مدتی اندیشیدم که چون یادگاری بخواهد ماند در آن تاملی بهتر باید کرد و رنجبردن، تا از آن فایدتی حاصل شود و اگرنه ضایع بماندن، که ناگفته را عیب کمتر است و گفته را بسیار، چنانکه فردوسی توسی گوید:
دهان گر بماند ز خوردن تهی
از آن به که ناساز خوانی نهی
پس عزم محقق کردم بر تالیف این کتاب و اگرچه فراغت نبود، بر حسب بضاعت خویش نوشته شد.»
و یکجا داستان بنا نهادن اسدآباد را میگوید:
«اسدآباد: گویند اسدالدوله کرده است در روزگار طاهریان، و در کتاب عجایبالعلوم چنین خواندهام که اسدآباد مردی کرده است که او را باده شیر خواندندی، مردی شجاع و دلیر بود به روزگار یزدگرد شهریار آخر ملوک عجم، و گویند وقتی این مرد به نزدیک مداین به بول نشسته بود و یزدگرد از مداین تماشا میکرد، ناگاه شیری قصد این مرد کرد، او هنوز بول تمام ناکرده برخاست و با شیر برآویخت و شیر را هلاک کرد و با جا نشست که بول تمام بکند، ناگاه جفت این شیر روی نمود و او همچنان شلوار نابسته آن شیر را نیز بکشت و یزدگرد از شجاعت او عجب ماند و او را بخواند و سبب شجاعت او پرسید و او را کرامت کرد. او گفت: مرا چیزی است از این عجیبتر. یزدگرد گفت: آن چیست؟
گفت: هفت سال است تا مرا جرب است، یعنی گر، و خویشتن را نخاریدم. پس یزدگرد را عجب آمد و آن ناحیت بدو داد و او بدان ناحیت آمد و چشمهها را بگشاد و بنیاد اسدآباد بنهاد. شهری کوچک است پیرامون کوه بنا نهاده بر هفت فرسنگی شهر همدان و آبی اندک دارد و همهی مردمش غریبدوست باشند.»
و در پادشاهی آزرمی دخت پرویز مینویسد:
«شش ماه بود. بعضی سالی و چهار ماه گویند. پس بمرد و به روایتی رستم سپهبد بکشتش به کینهی فرخزاد پدرش. به ناحیت اسدآباد قصری کرد بهنام خویش آزرمی دخت اندر هامون و نشستنگاهی بزرگوار بر سر تل و اثر آن به جای است.»
از روی همین نشانهها و یکی دو نشانهی دیگر میتوان گفت پور شادی نویسندهی مجمل اسدآبادی بوده است. کتابش بیست و پنج باب دارد و باب آخر آن، «اندر فصول پراکنده به طالع علو اسلام از اخبار خلفا و غیره» بوده است. او بارها به خواننده وعده میدهد که فلان ماجرا را در باب آخر کتاب میآورد اما در هیچکدام از نسخههای باقیماندهی مجمل، این باب وجود ندارد و گویا باید کتاب او را ناتمام بدانیم. نکتهی مهم کتاب این است که نویسنده به کتابهای بسیاری دسترسی داشته. کتابهایی که بسیاری از آنها به دست ما نرسیده است: اخبار هندوان، بهمننامه، پیروزنامه (نابود شده)، تاجالتراجم، التاجی (نابود شده)، تاریخ احمد بن ابی یعقوب یا تاریخ یعقوبی، تاریخ اصفهان (نابود شده)، تاریخ بلعمی، تاریخ طبری، تاریخ حمزه، تاریخ ری (نابود شده)، دلائلالقبله، ریاضالانس، سکندرنامه (نابود شده)، سیرالملوک، شاهنامهی ابوالموید بلخی (نابود شده)، شاهنامهی فردوسی، شرفالنبی، عجایبالدنیا، عجایبالعلوم، فرامرزنامه، کتاب اصفهان (نابود شده)، همداننامه (نابود شده)، کوشنامه، گرشاسبنامه، ممالک و مسالک (نابود شده)، المعارف.
نخستین چاپ مجملالتواریخ بهزبان فرانسوی بوده است. ژول مول در سالهای ۱۸۴۱ تا ۱۸۴۳ بابهای هشتم تا دهم و بخشی از بابهای بیست و یکم و بیست و دوم را از روی نسخهی دستنویس کتابخانهی ملی پاریس به فرانسه ترجمه و به همراه متن فارسی آن در ژورنال آسیاتیک منتشر کرده است. نسخهی کامل کتاب را ملکالشعری بهار در سال ۱۳۱۸ تصحیح کرد و به چاپ رساند. نسخهای که من آن را در دست دارم، چاپ انتشارات سخن و به کوشش اکبر نحوی است.
وصف همدان را در مجمل بخوانید:
«همدان شهری است که در عراق و خراسان متفقاند که به درستی هوای آن شهری نیست و مردم آن شهر غریبدوست باشند و درویشوار و در بنیاد همدان قدیما اختلاف است. قومی گویند همدان قدیم آنجا بوده است که اکنون سیستان است و آن دیهی است نزدیک همدان و ملکی از ملکان عجم که او را داراب بن ارفحشد خواندندی آن جایگه فرود آمد و پسری از آن این ملک به شکار رفت در آن نواحی، این جایگه که اکنون شهرستان است، چشمهای بود. شکاری در آن جایگه رفت و اسب ملکزاده را در آن جایگاه برد و لجمه و وحل بود قضای خدا چنان بود که شاهزاده هلاک شد. پس ملک عجم بفرمود تا منبع آن چشمه را به پشم بیاکندند و به خاک و گل بینباشتند. و چون به عهد دارای بن بهمن رسید بر سر آن پشته حصاری ساختند و گویند دوازده هزار سوار و پیاده جزایی بر آنجا بودند بهجهت نگاهداشت فرزندان دارا و دارا از قبل اسکندر رومی.
و همچنین روایت کنند از ابی منذر بن هشام بن السائب الکلبی که بنای همدان، همدان بن الفروج بن سام بن نوج نهاده است و همدان و اصفهان دو برادر بودند و گویند همدان ملکی کرده است که نام او میس بن حلوان بوده است اما حقیقت آن است که بنای همدان جمشید بن ویونجهان بن شالخ بن ارفحشد بن سام بن نوح کرده است و ابن المقفع در کتاب سیرالملوک میآورد که بنای همدان ملکی کرده است که دیوان در فرمان او بودند پیش از سلیمان و از این جایگه درست میشود که آن ملک جمشید بوده است و چون بهمن بدین موضع رسید، خراب یافت آن را عمارت فرمود و بعد از آن دارا عمارتی در آن فرمود کردن و در همداننامه که عبدالرحمان بن عیسی الکاتب الهمدانی کرده است، آورده است به الفاظ پهلوی که
سارو جم کرد
بهمن کمر بست
دارای دارای
گرداهم آورد
و این کلمات پهلوی حجت است پهلویگویان را، همچنانکه عرب را شعر تازی. و همچنین در همداننامه میآورد که همدان قدیما بزرگ بوده است، چنانکه سه فرسنگ درازای آن بوده است و بازار زرگران آنجا بوده است که اکنون سنجاباد است و بخت نصر با صد هزار سوار آن را حصار داد و نتوانست ستدن تا عاقبت بهارگاه مسیلهای آب کوه اروند دربست تا آب گرد آمد و گشوده شد و شهر را خراب بکرد.
و اگرچه مقصود از این، ذکر بنیاد اسلامی است که در فزودند اما آنقدر گفته آمد تا بدانند که همدان شهری بزرگ و قدیم بوده است. اما بهوقت اسلام از همدان اسپید دز مانده بود و بعضی خانهها در حوالی آن و آن را قصر ابیض میخواندند، بعد از آن، آن را دیواری ساختند و چهار دروازه و به مدتی نزدیک آن را باطل گردانیدند و عمارت افزودند و در سنهی ستین و ماتین و گورستانها از دروازهها در شهر گرفتند چنان که این ساعت هنوز پیداست، و شهر را دروازه ساختند چنانکه این ساعت هست و شهر را گرد بر گرد آن قریب فرسنگی زیادت برمیآمد و انصاف در آن است که در همدان اگر امن باشد هیچ شهری در اسلام مقابل آن نباشد از فراخی نعمت و درستی هوا و آب و غریبدوستی و درویشداری اهل همدان، و همداننامه آورده است چنانکه منار سنبگور که به دیه خسفجین بوده است و ناوس آهوی بهرام گور و شیر سنگین که چیزی بر آن نوشته است که آن را ستق خوانند و آبی که با سنگ میباشد و سنگی که چیزی بر آن نوشته است بر درهای که معروف است به تبنابر نزدیک اروند و ایوان سوری و کوه اروند و حکایت درخت بلوط که از عهد دارا در سرای احمد و هارون ابناءالحسن بود و این نوع عجایب بسیار است که در همداننامه شرح داده آمده است و مقصود از این عمارت اسلامی است که به کدام تاریخ بود والسلام.




